روحت شاد
martyrdom
the ideal
destination...!
.
.
.
شهادت
زیباترین
مقصد...!
مولایمان علی(ع)
یار و یاورت باشد...

(معرفی کتب)
هاجر در انتظار (سعید عاکف)... این کتاب داستان زندگی شهید عباس کریمی را با نثری زیبا و روان روایت می کند.
خانه ام همین جاست (گلستان جغفریان)....وقتي در اولين روزهاي پاييز سال 1359 هواپيماهاي عراقي بمبهاي خود را روي خانهها و كوچهها و خيابانهاي خرمشهر ريختند، افسانه هجده سال بيشتر نداشت. او بدون لحظهاي تأمل به كوچهها و خيابانهاي بمبارانشده ميشتابد و وقتي به خود ميآيد ميبيند كه در دل جنگ فرو رفته است. او در اين كتاب آنچه كه ديده و آنچه كشيده را پيش روي خواننده ميگشايد.
دیدار زخم ها (لیلا محمدی).... داستان معصومه میرزاییاست که
با پشتکار و کوشش فراوان در این سال ها و در ایام جنگ با توجه به آموزش
های امدادگری کار امداد رسانی به مجروحان جنگی را به عهده می گیرد و در
بیمارستان ارتش به کار مجروحان رسیدگی می کند.
دریا خانم (سید قاسم یاحسینی).... كتاب دريا خانم، خاطرات زندگي خانم آذر علامهزاده همسر شهيد رضا جليلوند است
داستان مریم (داوود امیریان) .... «با
رسیدن به بیمارستان، مریم سریع به عیادت حسین نیكزاد رفت. اما تخت حسین
خالی بود. هم اتاقی های حسین با دیدن مریم، سربرگرداندند. مریم دلش شور می
زد. رفت به پرستاری و سراغ حسین را گرفت. حسین نیكزاد؟ همان نوجوان سقا كه
روی تخت دوازده بود؟ ـ آره همان نوجوان. متاسفانه دیروز شهید شد. مریم به
دیوار تكیه داد. چشمانش پر از اشك شد.
آخر سر آب خورد؟ نه، تشنه شهید شد! مریم به تلخی گریست.»

خصوصا که دیگر خسته هم شده بودند... همینطور که مشغول کار بودم, دلشوره دا را هم داشتم.
می ترسیدم بیاید دعوایم بکند و بگوید: چشم در اومده, چرا اومدی اینجا؟
از ترس این مساله گوشم را تیز کرده بودم تا اگر از بیرون غسالخانه صدای اشنایی اومد, خودم را جمع و جور کنم.
کارم را کم کم شروع کردم...
سر شیر اب ایستادم, شیر اب را برای غساله ها باز و بسته می کردم.
به محض اینکه می گفتند برو از کمد کافور یا پنبه بیار, می دویدم و کاری را که خواسته بودند, انجام می دادم...
بخش هایی از کتاب: دا

مردم! اینا جوانهای مظلوم خرمشهر هستند که به این روز افتادند.
اینا بخاطر دفاع از ناموس و شرفشان, به خاطر دین و مملکتشان کشته شدند.
سه روزه که بخاطر نبود اب و کفن, بخاطر بمباران هواپیماها نتونستیم اینا رو به خاک بسپاریم.
سه روزه که بدن اینا مثل شهدای کربلا روی زمین زیر افتاب مونده.
همینطور که حرف می زدم اشک هایم می ریخت...
بخش هایی از کتاب: دا

حالا دیگر عملا به ارزویم رسیده بودم.
وقتی می دیدم می توانم به مردمی کمک کنم که واقعا نیاز دارند, خوشحال بودم و خدا را شکر می کردم...
بخش هایی از کتاب: خاطرات ایران

بی تو چه می کردم؟
ای مادر صبورم؟
