زن ها همه مسن و جا افتاده بودند و از اینکه کسی برای کمک امده, راضی به نظر می امدند.

خصوصا که دیگر خسته هم شده بودند... همینطور که مشغول کار بودم, دلشوره دا را هم داشتم.

می ترسیدم بیاید دعوایم بکند و بگوید: چشم در اومده, چرا اومدی اینجا؟

از ترس این مساله گوشم را تیز کرده بودم تا اگر از بیرون غسالخانه صدای اشنایی اومد, خودم را جمع و جور کنم.

کارم را کم کم شروع کردم...

سر شیر اب ایستادم, شیر اب را برای غساله ها باز و بسته می کردم.

به محض اینکه می گفتند برو از کمد کافور یا پنبه بیار, می دویدم و کاری را که خواسته بودند, انجام می دادم...

بخش هایی از کتاب: دا



باران زیبایی

...چادرم را مرتب کردم. دکدفعه بلند شدم و لبه وانت ایستادم. شروع کردم به صحبت و گفتم:

مردم! اینا جوانهای مظلوم خرمشهر هستند که به این روز افتادند.

اینا بخاطر دفاع از ناموس و شرفشان, به خاطر دین و مملکتشان کشته شدند.

سه روزه که بخاطر نبود اب و کفن, بخاطر بمباران هواپیماها نتونستیم اینا رو به خاک بسپاریم.

سه روزه که بدن اینا مثل شهدای کربلا روی زمین زیر افتاب مونده.

همینطور که حرف می زدم اشک هایم می ریخت...

بخش هایی از کتاب: دا