خصوصا که دیگر خسته هم شده بودند... همینطور که مشغول کار بودم, دلشوره دا را هم داشتم.
می ترسیدم بیاید دعوایم بکند و بگوید: چشم در اومده, چرا اومدی اینجا؟
از ترس این مساله گوشم را تیز کرده بودم تا اگر از بیرون غسالخانه صدای اشنایی اومد, خودم را جمع و جور کنم.
کارم را کم کم شروع کردم...
سر شیر اب ایستادم, شیر اب را برای غساله ها باز و بسته می کردم.
به محض اینکه می گفتند برو از کمد کافور یا پنبه بیار, می دویدم و کاری را که خواسته بودند, انجام می دادم...
بخش هایی از کتاب: دا

